عید آن سالها:
توی کوچه جلوی در منتظر تاکسی ایستادم بچه های محل افتاده بودن دنبال یه توپ پلاستیکی که صدای انفجار ترقه ای برای چند ثانیه همه رو میخکوب کرد.بخودم که اومدم گربه چاق و خپل محل از کنارم با بی تفاوتی رد شد مثل همیشه آبستنه و من دلم براش می سوزه ولی خودش عین خیالش نبود.
ماشین اومده ومن باید سوار شم هنوز توی خودم هستم که راننده میگه کجامیرید خانوم؟ دلم میخواد بهش بگم آخر دنیا ... از پنجره ماشین به بیرون نگاه می کنم هفته پر جنب وجوش آخر ساله... اسفند فست موشن میگذره برعکس فروردین که بعد از سیزده بدر اسلومشن میشه اینقدر فس فس میکنه که تعطیلات عید از دل و دماغ همه در میاد.
نفس عمیقی می کشم بوی اومدن بهار بوی گل نرگس بوی بنفشه بوی سیر تازه ی سبزی فروشی محله بوی کیف وکفش نو بوی آجیل وشیرینی همه وهمه از توی ریه هام رد میشه قلبم شروع میکنه به تپیدن و صدای اونو عین تیک تاک ساعت میشنوم چشم هامو میبندم ...برمیگردم به سی سال پیش...
از مدرسه که میام خونه بازار شامه همه چیز بهم ریخته وهیچ چیز سر جای خودش قرار نداره حتی از نهارهم خبری نیست.
ننه ربابه اومده خونمون توی حیاط نشسته وقراره تو خونه تکونی به مادرم کمک کنه اما تنها کاری که نمی کنه کمکه. اون هر سال شب عید برای کمک پیداش میشه ولی از بسکه حرف میزنه یادش میره به مادرم کمک کنه تمام کار ها رو مادرم انجام میده وننه ربابه یه ریز حرف میزنه... از غصه هاش برای مادرم تعریف می کنه از شوهر علیلش از دامادش که دست بزن داره از پسراش که نمی تونن درس بخونن و تو خونه های مردم کار گری می کنن واز خانواده اش که تو دهات زندگی می کنن و اون در مقابل اونها خیلی هم خوشبخته ... ومادرم هم هی دلش برای ننه ربابه می سوزه و شب که میشه یه عالمه لباس دست دوم و یه مقدار پول وخوراکی به اون میده و موقع رفتن بهش میگه تو رو خدا فردا هم بیا یادت نره ...من از ننه ربابه بدم میومد اون فقط حرف میزد و به مادرم کمک نمی کرد در ضمن انگار خدای بدبختی بود... ولی مادرم می گفت خدارو خوش نمیاد گناه داره.
بعد از اتمام هرج و مرج کودتای خونه تکونی نوبت به خرید عید میرسید ومن چه قدر خوشحال می شدم وقتی از مدرسه می آمدم و باید حاضر می شدم که بریم خرید عید. خواهرهای بزرگترم یه روز مخصوص داشتن چون از ما چند سالی بزرگتر بودن برای خرید عید یه روز به اونها اختصاص پیدا می کرد واما من و دو تا خواهر دیگه ام سه تایی با هم می رفتیم چون تقریبا هم سن وسال هم بودیم یادمه لباس که می خریدیم لباسامون شبیه به هم بود اما در سایز های مختلف مادرم حوصله نداشت برای هر کدوم یه مدل بخره بازار ها شلوغ بود و این کار وقت گیر در ضمن لباسی که انتخاب می کرد از نوع عالی بود پس خیالش راحت بود.
مامثل سه قلوهایی بودیم در ابعاد مختلف... بعد از خرید ما نوبت به مادر و پدر بود وبعد هم خرید شیرینی وآجیل که فکر کنم این یکی دیگه کار پدرم بود.
اتاق مهمون خونه بهشتی بود که همیشه چه شب عید چه غیر شب عید درش قفل بود وما منتظر اومدن مهمون بودیم تا در بهشت بروی ما باز بشه بوی شیرینی و آجیل ومیوه با هم مخلوط می شد و عطر اون فضای اتاق رو پر می کرد.
مادرم سفره هفت سین را با تمام تعصباتش آماده کرده بود وهمه ما در هر شرایطی چه روز چه شب یا نصف شب باید با لباس نو خبردار دور اون جمع می شدیم جای پدرم روبروی آیینه بود اون قبل از همه ما رسیده بود وداشت قران میخوند سکه وسط دستامون بود و تا سال تحویل می شد پدرم همه مارو می بوسید واسکناس معروف دو تومانی ...یادش بخیر...
مادرم همیشه موقع سال تحویل گریه می کرد ومن فکر می کردم از بس که خسته اس... همش تقصیر ننه ربابه اس که کمکش نکرده.
از اون روزها خیلی گذشته وحالا که خودم مادر شدم می فهمم که چرا مادرم همیشه موقع سال تحویل ناراحت بود.
دیگه از اون خونه حیاط دار با یه عالمه اتاق خبری نیست به آپارتمان فسقلیمون یه نگاهی میندازم ...گاهی فکر میکنم برای ما سه نفر(که یه نفرش همیشه در سفره)یه کمی تنگه هر سال تصمیم می گیریم بریم یه جای بزرگتر ولی نمیشه دخترم مثل خودم از مدرسه که میاد از اوضاع بهم ریخته خونه کلافه میشه همه کار ها روی دوش خودمه هر سال شب عید تصمیم می گیرم سال دیگه ...
اما اسفند که شروع میشه باز یادم میره بخودم چه قولی دادم دوباره بشور و بساب دوباره دغدغه خرید شب عید و دوباره سفره آیینی هفت سین با تمام تعصباتش...