لعنت به این شب سیاه
لیوان از دستم افتاد، شکست، خورد شد، پول پول، داشتم می لرزیدم، خشکم زده بود... خودم انداختمش یا خودش افتاد؟... خودم پرتش کردم؟... نه دستم لرزید ولش کردم
دارم می لرزم... لعنت به این شب... باز طولانی شده... دنبال چی می گشتم؟ نمیدونم... کلافه ام... لیوانو برای چی می خواستم؟ آب خنک؟ یاچای؟... نه... قهوه... آره یه قهوه تلخ... گیجم... میرم تو اتاق چراغ مطالعه رو روشن می کنم... برای چی؟... آها میخوام بنویسم دستم می لرزه چی می خواستم بنویسم؟... ذهنم قفل کرده فراموشی گرفتم؟... نه جمله ها ردیف نمیشه ...لعنت به این شب
صدای فریادی از بیرون اومد؟ نه خیال بود... صدا توی سیاهی شب گم شد چی داشت میگفت؟... نمیدونم فقط قلبم لرزید لعنت به این شب دراز... میرم طرف پنجره... چرا همه جا اینقدر تاریکه؟... سکوت... سکوت... نفرین به این سکوت... برمی گردم پشت میزم ...چشم هامو می بندم... توی سرم شلوغه... صدای شعار... صدای شلیک گلوله... صدای مرگ بر شاه... صدای شلیک گلوله... صدای آژیر قرمز... آژیر قرمز... شکست دیوار صوتی... انفجارتوپ... شلیک آر پی جی... صدای حرکت تانک... فریاد یا مهدی... صدای مجنون به جا مانده از بمب های شیمیایی ... صدای محمد مهدی در صبح روز چهاره... صدای پایان جنگ... لعنت به این شب دراز... صدای فریاد دانشجو در بامداد 18 تیر... صدای مرگ بر دیکتاتور... دوباره شلیک گلوله... دوباره صورت خونین... صدای مجری شبکه بی بی سی... صدای تفسیر خبر... لعنت به این شب دراز... قلبم تند تند میزنه... کی بود گفت فردا تجمع... صدای دانشجوها ی زندانی... یکی گفت اگه حرف بزنید می گیرنتون... یکی می گفت مرگ بر دمکراسی... سر کلاس پرسیدم کودتای28مرداد... یکی گفت زنده باد توتالیتر... یه لباس شخصی اومد جلو... گفت اینجا تجمع نکنید... گفتم چرا؟ گفت حرف نباشه... حرف نباشه... سکوت... سکوت... سکوت...
لیوان از دستم افتاد؟... یاخودم انداختمش؟... قلبم درد میکنه... انگار شکسته... چرا بغضم نمیترکه؟
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بیقدر تر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری زصبح روشن بیداری
فروغ عزیز







