روی ماه خداوند را ببوس
از سفر که برمی گردم چمدونم رو میاندازم یه گوشه و می افتم روی تختم خیلی خسته ام ...خستگی یه سفر جاده ای؟ ... نه ...
مدتی بود که منتظر چنین فرصتی بودم ...یه سفر به شمال تا تخلیه بشم و در تعطیلات آخر هفته میسر شد و رفتیم ...نگاهم به جاده دوخته شده بود و تنها یک اسم و فامیل تمام ذهن منوبه خودش مشغول کرده بود...امید رضا میر صیافی
با خودم در گیر بودم امید رضا میر صیافی وبلاگ نویسی بود که در زندان اوین به سر می برد و در روز های آخر سال به طرز مشکوکی دست به خودکشی زد وجامعه وبلاگ نویس را در بهت و نا باوری عزا دار کرد...
راستی امید رضا میر صیافی چرا خودکشی کرد؟
در طول جاده این تنها سوالی بود که مثل یک معادله چند مجهولی بسته که در نهایت به جواب نمی رسید در گیرم کرده بود.
از پنجره ماشین به بیرون نگاه می کنم بارون اومده و جنگل برق میزنه مثل مخمل. مه قله کوه را پوشونده اما من هیچ لذتی نمی برم.
امید رضا میر صیافی چرا خود کشی کرد؟
امید یعنی چی؟
ایمان چه معنایی داره؟
و حق کجاست؟
آیا خداوندی هست؟
قطرات بارون روی شیشه روگرفته و من تازه متوجه شدم که راه بند اومده چه جاده ی قشنگی اما این زیبا یی به چشم من نمیاد.
امید رضا میر صیافی روز 28 اسفند در زندان اوین خودکشی کرد. جرمش وبلاگ نویسی بود و در وبلاگش ظاهرا به رهبر توهین کرده بود. دو سال ونیم برای میر صیافی بریده بودند اما ظاهرا پرونده دیگری هم در کار بود که مدت زمان حبس آن خیلی بیشتر از این حرفها بود و تلاش امید رضا برای تبرئه شدن به جایی نرسیده بود . پرونده بدون ارجا به وکیل مدافع به دادگاه رفته بود و حکم بدون حضور وکیل مدافع صادر شده بود... دوسال ونیم زندان برای توهین به مقام معظم رهبری...
آیا خداوندی هست؟
جرم امید رضا چه بود؟ وبلاگ نویسی. او نمی خواست عنصر خنثی تاریخ بشریت باشد.
جاده های پیچ در پیچ تمام شده و به مقصد رسیدیم. شب همه خوابند خسته از راه ...اما من نمی خوابم باز در گیرم امید رضا میر صیافی چرا خود کشی کرد؟ در زندان به او چه گذشت ؟شرایط زندان چگونه بود؟ توهین و تحقیر ها با او چه کرد؟ شکنجه روحی تا به کجا انسان را می کشاند؟ هم بند او میگوید امید رضا هنر مند بود وبه موسیقی علا قه داشت او معتقد بوداز موسیقی هم می توان به خدا رسید.
آیا خداوندی هست؟
چه شب نحسی چرا صبح نمیشه؟
دو روزی بود که ظاهرا در طبیعت زیبای شمال بودم اما این سفر با سفر های دیگر فرق می کرد چشمم کلبه های روی کوه لا به لای درختان جنگل و در میان مه را نمی دید. تمام خبر گزاریهای حقوق بشری ایام عید روی مرگ میر صیافی کلید کرده بودند و خبر های تازه ای از مرگ جان گداز او میرسید.
امید رضا میر صیافی افسردگی داشت و گفته شده بود که چندین بار دست به خودکشی زده بنابراین داروی ضد افسردگی مصرف می کرده. روز خودکشی تقریبا یک ساعت قبل از اینکه به بهداری منتقل شود به هم بندی خود( عباس خرسندی) می گوید حالش بد است عباس خرسندی او را به بهداری منتقل می کند و از آنجا با آمبولانس به جای دیگری. این آخرین باری است که عباس اورا می بیند (حسام فیروزی پزشک زندانی در اوین) هم می گوید حتی به من هم اجازه ورود به اتاق اورا ندادند در حالیکه من پزشک هستم. وچند ساعت بعد... خبر فوت او میرسد.
آیا خداوندی هست؟
جنازه میر صیافی به خانواده اش تحویل داده می شود اما خانواده میر صیافی جنازه را برای بررسی بیشتر به پزشکی قانونی منتقل می کنند مرگ امید رضا مشکوک به قتل است عکسی که از جنازه او گرفته شده چیز دیگری را می گوید ظاهرا او در اثر شکنجه به قتل رسیده از گوش امید خون می آمده وجمجمه اوشکسته و روی صورتش لکه های کبودی در اثر ضربه دیده می شود.
احساس می کنم بدنم دارد داغ می شود پنجره ها را باز می کنم و روی تخت خواب ولو می شوم آن قدر به امید رضا فکر می کنم تا خوابم ببرد.به یاد مرگ محمد رضا تختی می افتم .
را ستی تختی چرا خودکشی کرد؟
مسافرت به پایان رسیده و باید برگردم ظاهرا در جمع هستم ولی ذهنم مشغول است و دوباره امید رضا میر صیافی...امید رضا چرا خودکشی کرد؟
شرایط اقدام به خودکشی یا قتل زمانی به وجود می آید که فرد امکان گریز از وضعیت ناهنجار و دشواری را که در آن گرفتار شده است را نا ممکن بداند. موقعیت بحرانی می تواند معضلی باشد که شخص از حل آن نا توان است و یا گمان می کند که ناتوان است . در چنین شرایطی ذهن او برای رهایی از بحرا ن ودر واقع برای حل مسئله دو راه حل غیر طبیعی را ممکن است انتخاب کند. در راه حل اول اومی کوشد تا صورت مسئله را پاک کند در این حالت اگر مانع انسانی وجود داشته باشد معمولا قتل رخ می دهد. در راه حل دوم بنابر دلایلی نمی تواند صورت مسئله را پاک کند. در چنین موقعیتی اواقدام به محو کردن حل کننده مسئله می گیرد. در این وضعیت پدیده خودکشی رخ میدهد.
بین را ه به یک امام زاده می رسیم. همه پیاده شدند. گنبد امام زاده و چراغ سبز آن نظرم را جلب می کند بی اختیار از ماشین پیاده میشم و بطرف امام زاده میرم نمی دونم کی بود گفت کجا میری؟...فقط گفتم امامزاده ...دور ضریح که ایستادم تازه آروم میشم معادله چند مجهولی حل شده بوداما...
آیا خداوندی هست؟... در مقابل ضریح زانو میزنم...البته که هست.
و اوست که حق است. و حق از آن خداست. و اوست که داور است. و داوری از آن خداست...